love را
با چاقوی کل
روی نیمکت میکندیم
و تنها چیزی که گوش نمیکردیم
حرفهای آقای بهاردوست
ـمعلم کلاس دوم راهنمایی-
بود
بعدها که در گروهان سوم پیاده
با سیگار نیمسوخته
روی بازوی کاظم
love میکوبیدم
از آقای بهاردوست یاد کردیم
و از نیمکتهایی که بچههای پیش از ما
قلبهایشان را
یادگاری کرده بودند
کاظم راست میگفت
آن loveهای کوچک
یا در زیر رنگ و تینر
تپشهایشان را از یاد برده بودند
یا در انبار مغموم مدرسهی خاشعی
منتظر کامیونی بودند
تا آنها را
جایی که نمیدانند ببرد
حالا
که در زیارتگاه بیبی زینب یزدل قدم میزنم
loveهای بسیار میبینم
که دیوارها را
ذغالی کردهاند
و بارانی که هر بار آمده
آنها را
ناشیانه پاک کرده است
بالای سر کاظم که میرسم
بوی بازوی سوخته
بلند میشود
و قطرههای اشک من
بر سر مورچهای تخس میافتد
که از گور بالا میآید.
برچسبها: افلاطونی که هندسه نمیدانست, شعر





سلام. شنیده بودم. اما این بار بیشتر لذت بردم. از این به بعد یه مشتری دائمی داری.فقط بگو. عرضه و تقاضا رو برابر نگه دار.
سلام میثم جان، سپاسگزارم.
ممنون. آقای خیرخواه معرفی کرد و منو کشوند اینجا. به یاد پنج شنبه های کانون … موفق باشید.
سلام. خرسند هستم از دیدار دوباره.
خیلی لذت بردم. تو یه بعد از ظهر خواب آلود تابستونی چسبید.
بدک نیست