چشمانت
آیات خداست
پناهگرفته در دو گوی مقدس
مژه که میزنی
قرآن، باز و بسته میشود
راه که میروی
سورهای ورق میخورد
□
و نسیمی بیوضو
طعم تو را
به لسان فارسیام میچشاند.
چشمانت
کاش واقعاً
کاش واقعاً
زمین روی شاخ تو بود
ما آدمها
نیاز به یک تکان بزرگ داریم.
سیاه!
سیاه!
پاهایت را قویتر کن
تا از دوندگان پشت کامیونهای نان جا نمانی
قول میدهم
مدالآور خوبی
در المپیک خواهی شد.
مردم میگویند
مردم میگویند:
او گاو است
فقط علف نمیخورد
او را میبینم
که برای گاوهای کنار جاده
دست تکان میدهد
نمیدانم چرا فکر میکنم
او گاو نیست
او انسان بزرگیست.
کادر
کادر را نبند
همیشه در کادر بسته
چیزی ناتمام میماند
ناتمام ماندن کودکی دوان در خیابان
ناتمام ماندن لبخند زنی در پارک
ناتمام ماندن سیگار روشنی بر لب
چیزی ناتمام
که آرام آرام
تو را به ابعاد همین قاب آویخته
کادر میکند.
گل
گُل
گاهی دوحرفیست
مثل گُل
گاهی بی حرفیست
مثل تو
گنجشک و درخت
گنجشکی مینشیند
تنهایی درخت میپرد.
هندسه
دایره را گذاشتهام برای همسرم
تا صورتش از ماه
کاملتر شود
لوزی را برای پسرم
تا بادبادکش را
به آسمان بفرستد
سهم من از زندگی
مستطیلی بیش نیست
قوطی کبریتی که
به اندازهی تمام سیگارهای آتش گرفتهام
بزرگ میشود
تا از گوری
با ابعاد ۵۰×۱۸۰ سانتی متر
رونمایی شود.
love
love را
با چاقوی کل
روی نیمکت میکندیم
و تنها چیزی که گوش نمیکردیم
حرفهای آقای بهاردوست
ـمعلم کلاس دوم راهنمایی-
بود
بعدها که در گروهان سوم پیاده
با سیگار نیمسوخته
روی بازوی کاظم
love میکوبیدم
از آقای بهاردوست یاد کردیم
و از نیمکتهایی که بچههای پیش از ما
قلبهایشان را
یادگاری کرده بودند
کاظم راست میگفت
آن loveهای کوچک
یا در زیر رنگ و تینر
تپشهایشان را از یاد برده بودند
یا در انبار مغموم مدرسهی خاشعی
منتظر کامیونی بودند
تا آنها را
جایی که نمیدانند ببرد
حالا
که در زیارتگاه بیبی زینب یزدل قدم میزنم
loveهای بسیار میبینم
که دیوارها را
ذغالی کردهاند
و بارانی که هر بار آمده
آنها را
ناشیانه پاک کرده است
بالای سر کاظم که میرسم
بوی بازوی سوخته
بلند میشود
و قطرههای اشک من
بر سر مورچهای تخس میافتد
که از گور بالا میآید.
الف، لام، میم
بسم الله الرحمن الرحیم
الم
و خداوند
درد را آفرید.

